حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
519
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
عبيد اللّه 270 - 300 در جلد دوم كتاب سرگذشت امويان اندلس را تا خلافت عبد الرحمن دوم كه او را عبد الرحمن اوسط نيز مىگفتند ياد كرديم ، از پس وى سه تن از خاندان اموى بخلافت رسيدند محمد اول و منذر و عبد الله كه دوران خلافتشان جمعا هفتاد و دو سال بود اما هيچيك در صف خليفگان اندلس اعتبار و رونقى نداشتند و بدوران آنها حوادث مهم نبود بجز آن فتنهها كه حاكمان ميكردند و شورشها كه مسيحيان شمال داشتند . جانشين عبد الرحمن دوم پسرش محمد بود ( 238 - 273 ) وى در آغاز خلافت براى سركوبى شورشيان شمال سپاهها ببارسلون و تولدو فرستاد و آرامش رفته را بازآورد محمد بسال 273 بمرد و پسرش منذر بجايش نشست كه دورانش بيش از دو سال نبود . از پس او عبد الله بود كه با قتل برادر بخلافت رسيد و دوران وى با شورشهاى سخت مسيحيان در قرطبه و طغيان ولايتها آغاز شد . وى مردى سسترأى و سختگير و بىتدبير بود و هنوز سه سال از خلافتش نگذشته بود كه بيشتر ولايتهاى اندلس دم از استقلال زدند و بزرگان عرب و بربر و اسپانيول ضعف و بىتدبيرى خليفه را فرصتى براى دعوى استقلال شمردند ، عربان كه اقليتى بودند ولايتهاى مهم را چون سويل بگرفتند و برقابت قرطبه برخاستند حاكم لورقه و سزقسطه رشته اطاعت ببريدند و عبد الله با گروهى سپاهيان مزدور فقط قرطبه را به ظاهر در اطاعت خويش داشت . بربران نيز بسنت ديرين بازگشتند و هر قبيله سر خويش گرفت و بعضى ولايتهاى غربى چون استراما دور و جنوب پرتقال را مستقل كردند . در ولايت اندلس نيز شهرهاى مهم چون جيان را به تصرف آوردند . بخصوص خاندان ذو النون بربر كه سراسر كشور را پر آشوب كرد ، اسپانيوليها نيز كه مسلمان شده بودند و از اميران خويش خوشدل نبودند ولايت جرف را در جنوب غربى شبه جزيره با بسيارى شهرهاى ديگر به تصرف آوردند . بدينسان همه قبايل و گروهها كه نفرت عبد الله داشتند قدرت او را بازيچه كردند ،